۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

دوستانه

خره
با تو نیستم
آهای شمشیر زن
راه تاریک است
شمعی باید

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

حرام زاده

مادرم سنت
پدرم مدرنیته
شایدم پسا مدرنیته
و اینک من
حرام زاده ی دموکرات

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

دوستان ايراني يا طالبان ايراني


دوستان ايراني-چپ از بعضي كسان - تا به اكنون هر بدي كرده بودند از لت و كوب مردم در خيابان ها گرفته تا به اعتياد كشاندن جوانان و نوجوانان و حتي بي حرمتي به خانواده ها را تحمل كرديم و گذشت شد. اما گويا اين رشته سر دراز دارد و نامردي هاي دوستان ما را پاياني نيست حتي در مقابل كو دكان معصوم! آنان را از مدارس دولتي محروم كردند تا در آينده ي اين جهان مبهم سر گردان تر از خودشان بار بيايند. ليكن مردم دانش پرور و جوانان دلسوز مهاجر و يگانتا هم ايراني بادرك مدارس خود گردان را براي اين قشر از جامعه ي بشري پي ريزي كردند। تانشود آن بشود كه نبايد। متاسفانه ديروز پريروز با خبر شدم دولت ايران آنها را غير قانوني اعلام كرده و يحتمل به زودي اين مدارس نيز از روي آنان گرفته خواهد شد.
دريغ و تاسف كه ما را به يك دين و آيين و مذهب و حتي پيشتر از آن يك فرهنگ و تمدن مي دانند।نمي دانم بين اين حضرات و طالبان ما كه مكاتب را به آتش مي كشند چه تفاوتي هست؟
شايد
و شايد هم نشايد
و يا شايد كه بايد
چه چه بلبل
بخار آب
شكار شير
نگاه خر
وشايد هم شراب سرخ
ز جنس ديگري باشد
الا اي يار ديرينه
كه مستيت سرد و سنگينه
گاوان و خران بار بردار
به زآدميان مردم آزار
الا تهرانيا انصاف ميده.........
*****
تب ريز تبريزي خداوند تو را هم با پدر و مادرت بيامرزد।
*****
دوشنبه 26

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

با او

با او
تو با دكتر جذاب دلخواهت در رستواني. او بي تابست. تو سنگيني. خوش پوش خوش اندامي از راه مي رسد. پشت سر دكتر و روبروي تو، امانه در يك خط مي نيشيند. او بي تابتر مي شود.سپس تو.دست دكتر را مي گيري.نرم و لطيف است.دماي بدنت بالا مي رود. آرامش كم جان در ميان دستانتان پرپر مي زند. ناچار رهايش مي كني و به خيابان مي نگري.
آنسوي خيابان، پشت پنجره ي اتاقي در پوشش دوم خانه ي روبرو، زني ايستاده است.او بدين سو مي نگرد.با دنبال كردن خط سير نگاهش به زن ديگري مي رسي كه در پياده رو با كارگر رستوران دوستانه گپ مي زند و تنازي مي كند.شباهت عجيبي به او دارد.به پنجره بر مي گردي. آن دو در اتاقند.زن لبخند مي زند.دلبرانه و اغوا گرانه،با چشماني براق كه مي كوشند تا اعماق وجود رخنه كنند.سنگيني نگاهش را حس مي كني.دوباره دماي بدنت بالا مي رود. آرام روي مي گرداني.دكتر خيره ي توست. اما نه چون گذشته. مي شرمي.
: به مه سيل كن.
با پايش به پايت مي زند. نمي زند. بازي مي كند:هوا گرم است. با نوشيدني خنك چطوري؟آلبالو.
سرت را بالا مي كني.ديده به ديده مي شويد.رنگت مي پرد . با آن هم لبخند مي زني.لبخندي تلخ، پژمرده و زود گذر: آره، خوبست.
دكتر دستانت را مي گيرد: دو تا آلبالوي خنك.
او رنگ مي بازد.سپس تو. در درونت آشوبي به پا ميشود و طوفان را نويد مي دهد. دكتر بي خيال، خيره در چشمانت آرام دستانت را بسوي دهانش مي برد. ازطوفان مي ترسي. دستانت را پس مي كشي و پيش خود بروي هم مي گذاري. طوفان آرام مي گيرد. گويا در زير دستانت ميخوابد. او خوش مي شود. نمي بيني. حس مي كني. هم چنين حسرتش را. حسرتي گنگ و بيخي دو رويه.آرامش بخش يا نگران كننده.خوش داري مثبت بينديشي و آرام بگيري. ورچپه ي دكتر كه رنگش پريده است و ناآرام مي نمايد. فضا سنگين شده. آميزه يي از سكوت و نگاه. نفرت و حسرت.
:بهتر است كه بروم.اما به كجا؟اين جا بهترين جاييست كه مي توانم اورا ببينم.سر بلند مي كني. او با حسرت به تو و دكتر چشم دوخته.حسرتش آتشت مي زند.بي تاب مي شوي و بي توجه به دكتر بسويش مي روي.
: اجازست بيشينم.
: مهرباني.
او نگرانست.تاشكي و زير چشمي مي نگرد.تو مي خواهي سنگين و آرام باشي. اما او مي خواهد دستانش را بگيري. خواهشش را مي پذيري. سرت را پيش مي بري. براي بوييدن و بوسيدنش.ليكن او خود را پس مي كشد: چي كار مي كني؟
مي شرمي. او نيز شرميده است. دستي دوستانه شانه ات را تكان مي دهد. سر بلند مي كني. دكتر است: زياد خوب بودن هم خوب نيست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

سرزمين گرگ ها

قدح به شرط ادب گير زانكه تركيبش
ز كاسه ي سر جمشيد و بهمنست و قباد
كه آگهست كه كاوس و كي كجا رفتند
كه واقفست كه چون رفت تخت جم بر باد

امروز صبح روز نامه ي هشت صبح در سر خط هاي خود به نقل از علم گل كوچي نوشته بود: ما مي جنگيم حتي اگر به (قيمت) جان هزاران نفر تمام شود.
آنچه كه امروز ما در بهسود شاهدش مي باشيم قدمت چندين و چند دهه يي دارد. پدران اين برادران رجز خوان ما هر آنچه كه خواسته اند در گذشته به شيوه هاي گوناگون انجام داده اند و اين داستان كه بر اساس واقعيت مي باشد بيانگر گوشه يي از الطاف سيستماتيك حكومت ها به مردم ماست:
سر زمين گرگها

كودك سه بار بين دو مرد رفت و آمد كرد. بدون پاي پوش با كلاهي در دست، از ميان برفهاي ريز و تيزي كه تا زير زانوانش مي رسيدند و چون خار به پاهايش مي چسبيدند و مي خليدند.
دو مرد، يكي محكم و استوار با خشمي چون خشم خداوندگاران روم، يكي شكسته و درهم تنيده چون برده گان برده زاده؛ يكي خوشپوش و خوش نماي در لباس افسري، يكي ژوليده و بد نمود در جامه يي روستايي.
سكوتي آزار دهنده آن سه را در بر گرفته بود. نه تنها آنها، كه تمام كوههاي پيرامونشان را نيز. آرامش در زير گامهاي سنگين برفي كه جسورانه از آسمان فرود مي آمد وهم مي زابيد و ترس مي آفريد. هيچ موجودي را ياراي پيشگيري از اين روند نا خوشايند نبود. در سرتاسر كوهستان. تو گويي برف نه، مرگ مي باريد و همه چيز نابود شده بود. فقط پاهاي برهنه ي كودك بروي برفهاي سخت و خشك، سكوت را اندك خراشي مي داد و آهنگ زندگي را آهسته و لكنت دار زمزمه مي كرد.
كودك در مقابل مرد خشمگين لخشيد. سكه يي از كلاهش بيرون پريد. باد تندي از نا كجا آباد سر رسيد. گدازنده و پر خاشگرانه. با تمام توان به دو مرد پيچيد و بي رحمانه سيلي محكمي بر گونه ي گلگون كودك زد. كودك بر زمين غلتيد. كلاهش واژگون گرديد. صداي به هم خوردن سكه ها بار ديگر به هوا برخاست. باد وحشيانه آن را چون دو شيزه يي در آغوش گرفت و شادمانه به رقص پرداخت.
مرد استوار ناخشنودانه خم شد. بار دست كودك كم شد. سپس چند سكه ي ريز و درشت از ميان برفها جمع شد. مرد خشمگين ديده به ديده ي مرد ژنده پوش دوباره ايستاد. مرد ژنده پوش ترسيد. نگاهش را از او دزديد: مبادا سكه ها باز كم بيايد. مبادا چشمهايم را بخوايد.
داد و بيداد سكه ها به هوا برخاست. مرد خشمگين آنها را در ميان دستانش گرفته بود و با لذت زايدالوصفي تكان مي داد. خيلي زود فرياد اعتراض سكه ها به ناله هاي جانسوزي بدل گشت كه كمك مي طلبيد. مرد ژنده پوش دل ريش شد. ليك جرأت سر بلند كردن نداشت. تو گويي جرأت سر بلندي در او مرده بود. بهترين دوستانش از او جدا مي شدند. دوستاني كه خيلي سخت، در چندين و چند سال بدست آمده بودند و هميشه ياري گر او در مبارزه با كمبودهاي زندگي بودند؛ ولي اكنون بايد از آنها دل مي كند. از همه شان، و به يكباره. چاره ي ديگري هم نداشت. كاري نمي توانست. همه ي درها برويش بسته بود. حتي آسمان با آن بزرگي و مهربانيش بر او خشم گرفته بود و مي خواست فرزندش را زنده زنده در برف گور كند.
زوزة گرگي در كوهستان پيچيد. مرد ژنده به خود لرزيد. خوان انديشه را برچيد. مرد استوار خنديد. آواز خنده ي پر غرورش آرام پيش رفت. مرد ژنده پوش را در بر گرفت و به شدت تكان داد. گويا مي خواست چون طوفان او را بلند كند و بر زمين بكوبد. اما نتوانست. كوشيد او را به زانو در آورد. باز هم نتوانست. كم كم خنده ي مرد رنگ و بوي ديگري به خود گرفت. آرامشش را باخت. تند و عصبي شد. بي باك و بي پروا. با همة توان به مرد ژنده پوش هجوم برد. باربار، و هر بار عصبي تر از بار پيش. ولي كاري نتوانست. كم كم نا اميدي و ناتواني در وجودش ريشه دواندند. لحظه يي سكوت بر همه جا چيره شد. مرد خشمگين يك آن به خود آمد. دست به زانو خم شده بود و نفسك مي زد. تو گويي در مقابل مرد ژنده پوش كرنش مي كرد. پي بردن به اين نكته او را تا مرز جنون پيش برد. خشم پنهان در زير بستر آرامش، زود تر از مرد قد برافراشت و به لشكر قهقهه فرمان هجوم داد. آنها هم ديوانه وار به پيش تاختند. ليكن آنچه بود بار ديگر شد. كندوكش سودي نداشت. باز هم نااميدي جان گرفت. مرد از درون شكست. بي اراده چشمانش به آب نشستند. بازوانش افتادند و زانوانش سست شدند پذيرفتن شكست سخت بود. چشمان نمدارش برقي زدند. براي آخرين بار تمام نيرويش را جمع كرد و قهقهه يي زد.
مرد ژنده پوش همچنان ايستاده بود. هر چند شكسته و در هم تنيده. قهقهه نوميدانه از او گذشت. در اوج خفت و با همه ي وجود خود را به صخره ي پيش رويش كوبيد. صخره ي بيچاره فرو ريخت. مرد خشمگين ترسيد و دهانش را بست. بسته شدن يكبارة دهان او را به سرفه انداخت. سرفه يي كرد و پس از آن خواست تا چيزي بگويد كه دوباره سرفه به سراغش امد چنگ به گرده هايش انداخت و آنها را بالا كشيد. درد كشنده يي مرد را به ستوه آورد. از شدت درد دندانهايش را به هم فشرد. چشمانش را بست و كمرش را خم كرد. لحظه يي در همان حال ماند. دوباره ايستاد و خواست چيزي بگويد. باز هم سرفه امانش نداد. بي اراده دست به گرده هايش برد و براي تسكين درد آنها را فشرد. سه باره، چهار باره، شش باره، هفت باره، كم كم مرد احساس مي كرد با هر سرفه يي ممكن است گرده هايش از دهانش بيرون بپرند. درد و خستگي او را به ستوه آورده بود. وقتي كمر راست مي كرد زانوانش خم مي شدند. سيزدهمين سرفه. در اين هنگام زوزة گرگي به هوا برخاست. مرد خشمگين ترسيد. سرفه هايش ناخود آگاه نرمتر و درد گرده هايش كمتر شدند: بهتر است بروم. و سرفه كنان راه بازگشت را در پيش گرفت. او با هر سرفه يي گرگ را نزديكتر احساس مي كرد. به اين بوده دست به كمر داشت و بجاي گرده تفنگچه اش را مي فشرد.
مرد ژنده پوش با همه ي ترس و لرزي كه داشت همچنان آرام و سر به زير ايستاده بود. گويا در سرماي استخوانسوز كوهستانهاي بام دنيا، جز گرگان گرسنه كس ديگري را ياراي سربلندي نبود. او وقتي سر بلند كرد كه ديگر نه فرياد اعتراض، نه ناله هاي كمك خواهانه، نه سرفه هاي عميق و نه زوزة گرگي به گوش مي رسيد. نه هم چشمان به خون نشسته اي را مي ديد.
كودك توان بلند شدن از زمين را نداشت. تا رسيدن مرد ژوليده بربالينش يك لايه برف بر پشتش نشسته بود. مرد ژوليده با خوشحالي كودك را از ميان برفها بلند كرد. او را تكاند و كلاهش را بر سرش گذاشت. سپس بسوي خانه برگشت. خانه يي كه دود نداشت. شايد هم دود كش.
كودك سرفه يي كرد. مرد چرخيد. پيش از آنكه كودك دوباره بر زمين بيفتد او را گرفت. كودك ياراي ايستادن نداشت. تا چه رسد به راه رفتن. يك لايه آب به چشمان مرد پرده افكند. ليكن بيرون نتراويد. او براي پنهان كردن چشمانش از كودك، او را در آغوش گرفت و روانه ي خانه شد. پاهاي برهنه كودك سرد تر از دستان زمخت و چاك چاك او بودند. مرد كف پاهاي كودك را در دست گرفت و نرم نرمك ماليد. كم كم دستش گرمي غريبي را احساس مي كرد. كنجكاو شد. ايستاد. كودك را از خود جدا كرد و به پاهايش نگريست قطره يي خون از ميان انگشتانش بروي برفها چكيد. ناخود آگاه ناليد: خدايا اين چه بد حاليست.
گپش به پايان نرسيده بود كه تازيانه سرما بر دهانش فرود آمد و دندانهايش را به هم كوبيد. همزمان زوزة گرگي بلند شد. اينبار از فاصله كمتري. مرد ترسيد و دهانش را بست.
باد بوي خون تازه ي كودك را در سراسر كوهستان پخش كرد. گرگان پير با استثمام آن جوان شدند و جوانها مست. زوزه ها سر به فلك كشيدند. آرامش از كوهستان دامن برچيد و پرورش فرزندانش را به گلة گرگان سپرد. گرگان گرسنه از هر ناكجايي بسوي مرد و كودك روان شدند. زمين ترسيده بود و در زير پاي گرگان به خود مي لرزيد.

7/2/87
يمك

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

ايران و آمريكا

: كاكا، آمريكا بدست؟
: نه. چرا رنگت پريده دختر جان؟
: خي چرا امروز در مدرسه به ما گفتند بگوييد مرگ بر آمريكا؟
: به اين بوده كه ايران و آمريكا قهر مي باشند.
: كاكا ما مرگ بر آمريكا نگفتم.
: چرا كاكا جان؟
: از خاطريكه دوست تو در آمريكاست.

اين نوشته واقعي وبر بنياد بخشي از خاطرات يك دوست فيلم سازم مي باشد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

به ياد استاد بزرگ و گراميم

آنروز جمعه بود!ديروز پگاهان!







برگ افتاد
شاخه شكست
و درحت هيچ نگفت
*******
اي خزان
وي زمستان
من به بهار پيوستم

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

جوالي

بنام خدا

: من گدا نيستم.
: خي چرا اينجا شيشتي؟
: تو را چي؟
: چي گپه بابه؟
: هيچ.برو بچه سايته گم كن.
:چي گفتي؟
:گفتم برو.
:ناق لب سرك شيشته.
:بابه جان چي گپه؟
: اين ميده بچه آمده مرا ميگه چرا اينجا شيشتي؟
: او برادر مه مي خواستم يك چند روپه كمكش كنم.
: كورستي؟ رشمة جوالي گري را به سر شانم نمي نگري؟
: كاكا چقدر پر گفتي تو هم؟ كـته ازي حال و روزت وزيراكبرخان واري سرما رفتار مي كني.
: پر گفتم؟ تو به خدايا. اين كاغذ پيچ را سيل كن.
: خيره بابه، خيره.
: او كوني، تو خو يك ميده بچستي. پدرت كه از ارگ بيايه مه گپ خوده مي زنم. چي خيال كردي؟ حرامزاده.
: دو نزن كاكا.
: كه داو بزنم چه كرده مي تواني؟
: باز خوب نميشه.
: اي بي ريش بازينگر، اخطار مي تي؟ تو كه توستي شاخدارت بيايه هيچ كاري نمي تواند.
: خو؟ باز مي بينيم.: باز مي بينيمش چيست؟ نر هستي بيا پيش. مالمه چور كردين اولادايمه اسير.برادرايمه كشتيد. به خيالتان كه مه خوده باي مي توم؟
: چرا تهمت مي زني او كاكا؟ مه كي اين كار ها را كردم؟
: تو نكردي پدرت كرد.پدرت نكرد پدركلانت كرد. پدركلانت نكرد.پدري پدركلانت كرد. تو نه يكي ديگت. آخر شما بودين كه مرا به اين خاك سياه شانديد.
: كاكا جان به لحاظ خدا آرام باش. من بد كردم.
: تو بد كردي كه بد كردي.: بيا برو بچه.
: اي آمده مرا خيرات ميته. من كه بموروم تو واري آدما بايد به مورديم سلامي زده تير شوند. فاميدي؟
: برو چرا ايستاد هستي؟ برو برو.
: سيل كن تو را خدا چي ميگه؟
: خيره، تو برو.
: مرا ببخشيد. من بخدا قصد بدي نداشتم.
: برو برادر به قصش نشو.
: مرا تباه كرديد كه گدائيمه ببينيد. اي بي شرفاي پست.
: كاكا جان آرام باش. آلي او خو رفت.
: نه تو سيل كن تو. مرا كالايمه كهنه كنده ديده خيال گدا ميكند.
: خيره كاكا جان، جوان بود نفهميد. آلي بيا كه برويم يك بوجي آردست هموره بياريم.
****
: خو كاكا جان. اينه همينجا تايش كن. چند بتومته؟
: هر چي كه دلتست. : صد روپه بس است.: نه، زياد است. نه دزدهستم نه گدا. چهل روپش بس است.
: خو، خانه آباد پدر.اينه اي شصت رو په.يك چاي همراه ما مي خوري؟
: نه.
: خوش مي شوم كاكاجان.
: من بيكار نيستم.
بهار 86­
قلاي شاده - كابل