۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

نسل نو



بنام خدا

: زنگت كرست. شيرآقا؟
: به چرت هستم بچيش. اين مملكت آباد خواهد شد؟
: مردا نتوانستن. باش تو كه نوبت زنها رسيده.
: راست پرسي مه هم به همي چرت هستم. هر چي سيل مي كنم از مردها يكسر چال و نيرنگ و راه جوري بوده.
: هزارگي ها والي زن گرفتن. چي خير ديدن؟
: بي شك.
: ديدن نديدن او خو نرواري در چوكيست.
: ها وا...؛ ميلياردها دالر آمد و گم شد. به او مردم يك سيلوي غله يا بند برق جور نشد.
: ميدان هوايي چطور؟
: اي چيقه بوس است؟
: بخيل نباش بچيم. خوست و قندهار كه داره كس چيزي گفته؟
: كي پيسه ها را زد و گم كرد؟ مرد. مردهاي نامرد.
: خوب شد تو هم يك چيزي گفتي. كه از قافله پس نماني.
: چي كنيم. شيرآقا؟ ما را در حال نمي مانن.
: نه تنها تو كه بسياري هاي ديگر را در بسياري جاهاي ديگر. ها لالا فكرته بگير. اويي كه كار بلد بود به چال و نيرنگ زده شد...
: اويي هم كه كار بلد نيست يا كه كارگر نيست؛ بود و نبودش يك است.
: ... ها بله شيرآقا. بسيار كم مردما دستشان در كارست كه اخلاص مندانه به فكر وطن و اولاد وطن هستن. ياد يك گپ افتادم.مچوم بگوم يا نه؟
: چرا نه؟
: مردما اول براي ما آزادي بيان آوردن. آلي ستراتژي خوده رخ مي زنن. باش كه آزادي بيان ما ستراتژي شانه خللي نسازه.
: خو؟
: ما و شما خو بين خود هستيم. يك استاد داشتيم از مردم هزاره. اين آدم مي خواست كدام پروژه كلانه بگيره. حريفايش در غم مانده بودن كه كتيش چي كنن؟ چرا كه مي ترسيدن حريفايشان از ديگه اقوام استاد را حمايت كنن. باز پروژه كه مي رفت هيچ، آبرويشان هم از پشت پروژه خواهد مي رفت. چون استاد غرض و مرض نداشت. راستك بود. جدي و سنگين. در درس دادن خود بين كل استادا جوره نداشت. عملي و نظري، همراه شاگردا كاري مي كرد كاري مي كرد كه خوش خوش، از درس هيچ مانده نمي شدند. بالاخره يك نفر پيدا شد و گفت: اي برادر. اين مردم بسيار كم حوصله مي باشن. زود حساس ميشن.
ديگرا گفتن: ما چي كنيم؟
: هيچ. يك بد و بد خور از بين شاگردايش اجير كنين كه همراه يك نفر ديگه در پالوفيل اين مرد سخي از قومش بد بگويه و ناسزا بته. باز سيل كنين كه او خود خوده رسوا خواهد كرد.
آنان هم آن كار را كردن. استاد يك دقه، دو دقه، سه دقه حوصله كرد. نه كه كم كم خلقش تنگ شد. روي خوده سوني نفر كرد و گفت: بچيم اينه نرت هزارست. مه زنده تو چطور قوممه بد مي گي. تو تفنگچت در كمرتست و مه دست خالي. بيا برآي كه مرد و نامرده معلوم كنيم.
خلاصه اين استاد هرچي كه گفت بچه از جاي خود شور نخورد. تا كه از اداره نفر آمد و استاداي ديگه جمع شدند. استاد هزارگي پيش كلگي استادا و شاگردا متعصب و قومگراي معرفي شد. آخرش پروژه را گرفته نتوانست كه هيچ، چوكي استادي را هم يله كرد و رفت. چرا كه استاد تعصب نبايد داشته باشه. اوغان، تاجيك، ازبك، يهود، نصارا، هركس پيش آمد خوش آمد. استاد درس خوده ميته.
: خو. اين گپه چي به استراتژي؟
: يك چيزي گفت.
: داكتر هم همين طورست. از ما رفيقا جنگ كرده بودن. زدن شيشه مردكه را ميده كردن و اوسوترك براي پانسمان دست خود رفتن. در پيش داكتر براي حريف خود ناموس نماندن. او بيچاره هم چوب گوش مي كرد و گيراي كار خود بود. صبا ديگه صبا خبر شدن كه داكتر بچه كاكاي حريفشان بوده. او غايت مردما يخ شان آو شد و سرشان خلاص.
: ليكن در دانشگاه ايطو نيست. استادهاي قوم دار و واسطه دار به هر بهانه يي شاگردهاي لايق اقوام ضعيف تر را مي زنن. كسي هم نيست كه جلوگيري اگر نه، كمش اعتراض كنه.
: خود دانشجو ها بايد اين كارها را بكنن.
: كدام دانشجوها؟ بين شان ايطو نفر پيدا ميشه كه ميگه كره زمين مربع است.
: استثنأ همه جا هست.
: به نظر مه دخترا بيشتر مي توانن اين كار را بكنن.
: جان؟ استاد به دختر مستقيم مي گه اگر نمره مي خواهي بيا به اطاقم.
: مه گفتم دخترا. نگفتم دختراي دانشجو. هر چند كه دانشگاه بهترين جاي است. اينا اگر با نژادهاي ديگه ازدواج كنن در آينده اين مشكلات اگر حل نشوه كمتر خواهد شد.
: بياين از همي گپ تير شيم.
ُ: چرا؟
: راه جوري رقم است برادر. او هم در سر خواراي بيچاره! از اي گذشته، ديگرا به هر صورت، همي هزاره خو چندان دخترايي هم نداره.
: كجا ديدي بچيم؟ يك متل خود هزار ها دارند كه ميگه: گل در قد جول است. او طو چيزايي دارن كه ما و شما در خاو خود هم نمي بينيم. ديگه، تو در همي كالايشان هيچ فكرت شده؟ زن و مردشان نقشي مي پوشند. از كلاهشان گرفته تا جورابشان كار دست است. بوبوي مه و تو خو جور كده نميته شان. هنر سياسر هايشانست.
: ليكن گفته شده: ساده زيباست.
: فلسفه می گی؟
: مه نمی گوم. دیگرا گفتن.
: تو چي ميگي؟ خدا عقل دادتُ.ُ... گذشته از ايكه كلان هاي ما و شما گفتن: خر كاري دنياي علم است؛ دیگرا یک گپ دیگه هم گفتن: زیبایی شناسی نسبیست. می فامی چی معنی؟... خو. گفته مي تانيم كه انجين موتر گير بكس، لليتر يا اكسل نداشته باشه؟ چرا كه ساده تر ميشه نه؟
: اي چي گپست؟ مه چي مي گوم؟ دمبورم چي ميگه؟
: هه! مشكلات ما از وقتي شروع ميشه احساس فاميدگي مي كنيم.
: باش تو. بچيم هنر و فر هنگ مردم كار انجين شانه مي كنه. هموطو كه موتر سرش مغز سر سوختانده ميشه تا سال به سال پيشرفته تر شوه؛ او مردم سر هنر خود كار كردن تا چيز هاي خوب خوب و زيبا بسازن. اگه كلاه يا جوراب شانه خوب سيل كني مي فامي چقدر دقيق و حساب شده كاركردن...
: ببخشي لالا شير...
: ... دختر مردم هنر داره.
: ... اجازست؟ يك گپ است. اگر نگويم خواهد ترقيدم.
: بگو بچيم كه در دل تو هم غوره نمانه.
: برادر اگر تو قشنگي را مي گي؟ قشنگي هم موسم داره. يك خليفه داشتيم مي گفت: بچيم فريب زيبايي زنه نخور. مهم اخلاق و هنر زن است. براي اولاد دار شدن هم يك شاشه داني كار است كه كل زنها دارن.
: همي گپا يك رقم بي غيرتي مالوم ميشه!
: بسگلان غيرتي! خداي ناكرده فردا كدام جنگ شوه خواهر و مادر كلگي در پيش چشمش...
: صيي گپ بزن. سيل كن شير.
: دروغ ميگوم؟ شير؟ نشده؟ در جنگ هاي پيش نشده. از مه و تو كاكه ترايش خودشان سامان شدن. خواهر و مادر خو حاجت نداره.
: آرام، آرام. انسان انسان است.
: كلگي مسلمان هستيم. ليكن، بسيار مشكل گپست.
: مشكل چي برادر؟ ذات زن فرق مي كنه. ولو كه خواهر و مادر ما و شما باشه.
: مادر. مادر.
: آره. شير آقا. خدا بي خود بهشت را زير پاي مادران نمانده.
: باز شما خواراي تانه به ديگه مردما بتين.
: گمانم تو خوارايته خودت مي گيري؟
8/5/90/ كابل
رضا يمك

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

و او کارگر بود

درزیرنور طلایی آفتاب دل انگیز و جانبخش صبح گاهان از نانوایی پس می آمدم. جوان رشیدی را دیدم سرگرم کاغذ و دفترش. سه چهار گامی پس ترک دختری هم تیپ و قواره اش، او هم سر گرم بود. اما سرگرم بست و نمود خویش. و در آنسوی سرک، مردی دوچرخه سوار، ایستاده به تماشای این دو. به سویش رفتم.
:آقاجان. هزاره یی؟
: چرا؟
: هیچ، هیچ. ببخشی.
: نه یک گپی خو بود.
: می خواستم بدانم.
نسوارش را بالا انداخت. قوطی نسوار برنجیش را در جیب واسکتش گذاشت و آماده ی رفتن شد: آقا جان، بشر که شد. کلش یک بشرست. هزاره و تاجیک و اوغان و ازبک نداره. این گپ های مفت است. متل دو نان دستت، که می خوری و پارویش را باد می برد.
و او کارگر بود. با گویش کابلی

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

در امتداد دایره ها


در میان دایره ها

ایستاده زیر چرخ زمان

فرورفته در منیتی بی انتها

با آرزوی ملکه ی آرزو ها

برفرازهیمالیایی از شهوت

آری، این منم

انسان، گرگ انسان

در امتداد شناخته ها

ایستاده با ناشناخته ها

همراه با پرنده

همگام با پدر کلان

چشمه پر آبست هنوز

میتوان خندید با یک توت تر

میتوان بوسید لطف ها را

یا که بویید مهر ها را

همچو آن خوب خردمند

یار تو

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

یک پرسش

ببخشید: پیشرفت یعنی چی؟