۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

بني آدم اعضاي يكديگر اند

:مي داني جيمز، او دختر با شعوريست.
: دختر نه پسر، خانم.
: اوه ببخشيد. حق با شماست.
: از وقتي با تو دوست شده خيلي تغيير كرده.
: چطور؟
: همه چيزش روز به روز بهتر شده. درسهايش، رفتار و كردارش. ديگر مثل يك خارجي ناشي نيست.
: خوب من در درسهايش كمكش مي كنم.
: واو چي مي كند؟
: منظورت چيست؟
: منظور؟ خوب كه چي بشود؟
: هيچي. من دوست دارم به نيازمندان كمك كنم.
: جك رابين هود، او خيلي نيازهاي ديگر هم دارد. همان طور كه تو داري.
: منظورت چيست؟
: آره، درست فهميدي. جكچه .
: اووه، بس كن.
: او در اينجا، و بيشتر هم با تو خوشست. گهگاهي كه با دخترهاي ديگر مي روي يا نيستي، نمي بيني كه او...
: جداً؟
: يعني تو نمي داني؟!
: نه، چون اصلاً مثل ديگران نيست.
: يعني چي ؟
: نه آنقدر سرد است كه تو فكر كني بدش مي آيد. نه هم آنقدر گرم كه تو فكر كني دوست دارد.
: جالبه، از زندگيش چيزي به تو نگفته؟
: چرا. بار بار. دو سال پيش ازدواج كرده. شوهرش راننده تاكسي است.
: راننده تاكسي؟
: آره. ميگويد هفته به هفته يكديگر را نمي بينند. چيزي به نام تعطيلات و تفريح را در اينجا تجربه نكرده.
: هوم. به اين بوده امشب تو دعوتش هستي.
: يك پارتي كوچك دوستانست. به افتخار پايان امتحانات.
: آره مي دانم.... برويم من هم به افتخار پارتي تان برايت يك بوتل شراب انگور بخرم.
: نه. سپاسگذارم. او شراب نمي نوشد.
: مي دانم بچه . تو كه مي نوشي. يا منظورت اينست زيب كروفر خانوادگيت نيست؟
***
هوا سرد است و ابر آلود. سرگردان در كوچه پس كوچه هاي پر گيل و آب گرفته شهر مي گردم. از شدت باران ديشب كاسته شده و نم نمك مي بارد. موتري از كنارم گذشت. اندكي تيز. بدنبال آن جيغ نه چندان بلند دختركي مرا ناچار به سر بلندي كرد. او را با پسركي بزرگتر از خودش در مقابلم بر لب آب مي بينم.
: نرو. آنسو گيل است.
مي ايستم. دخترك باز مي گردد. پسرك مي نشيند: بيا به پُشتم.
آهنگ كلام محكم و آمرانه است. او مي پذيرد. پسرك به سختي از جايش بلند مي شود. با پاهايي لرزان و كفشهاي پلاستيكي پاره به آب مي زند. آب سرد است و خيابان ناهموار. از دور موتري نمايان مي شود. پسرك هراسان خود را كنار مي كشد. پايش به درون چاله يي مي رود. تعادلش به هم مي خورد و، آه، با صورت در ميان آب فرود آمد. دخترك شروع به گريستن مي كند. پسرك بلند مي شود و رو به دخترك مي گويد:
: اوگار شدي دختر كاكا؟
***
: چي؟
: پدرت را بگو بيايد همين خروس را حلال كند.
: اين همان خروس خودت نيست؟
: هست.
: چرا حلالش مي كني؟
: بچه كاكايم چاشت مهمان است.
: باشد. ماكيان را بكش.
: برو. سرم دير مي شود.
: نمي روم.
: نمي روي؟ به جانت يلايش مي كنم كه غارغارت كند.
: نه تو را خدا. باش تو. نشود اين به جان او پريده. اي شيطانك. اوگار شده؟
: نه. برو ديگه.
***
: لالا جان. سگ همسايه پاي دختر كاكا را گرفته.
: نه.
: از صبح تا بحالا بي هوش بود. تازه به هوش آمده.
: او در اين جا چي كار مي كرد؟
خشم سراپاي وجودت را گرفته. سرت را پايين مي اندازي و راه آمده را باز مي گردي. صداي نگران مادرت از پشت سرت بلند ميشود:
: كجا مي روي اي بچه ؟ آن سگ آدم گير است.
:من هم آدم سگ گير هستم.
از پشت دروازه موزة بزرگ و كهنه يي را بر مي داري و از خانه مي برآيي. يك راست بسوي سگ مي روي. تو گويي او گاه ذهن تو را خوانده. غرغر كنان از كنار ديوار بر مي خيزد: اين بچه را ببين. آمده. با من بجنگد.
به تو حمله مي كند. خود را كنار مي كشي. با اين وجود گوشه يي از بالا پوشت به دهان او مي افتد و آنرا بسوي خود مي كشد. نزديك است بيوفتي. از فرصت استفاده مي كني و با گامي بلند خود را به پشتش مي اندازي. او كه چنين انتظاري نداشت، غافلگير مي شود. مي ترسد و لباست را رها مي كند. چنگ مي اندازي به پس گردنش. مي گيري. سفت و محكم، سر مي چرخاند كه از پايت بگيرد. اما تو اين اجازه را به او نمي دهي. با كوري موزه به صورتش مي كوبي. در عين حال پايت را پس مي كشي. اين كارت به كمر سگ فشار مي آورد و تعادلش را بهم مي زند. او براي حفظ تعادل خود مجبور ميشود از گرفتن پاي تو صرفنظر كند و سرش را بچرخاند. ضربه هاي تو يكي پس از ديگري بر سروصورتش فرود مي آيند. بيچاره گيج مي شود. نمي داند پاي تو را بگيرد يا موزه را. و در اين گيرو دار چگونه تعادلش را حفظ كند. ضربه يي در كنار چشمش مي نشيند. دردي جانكاه از گوشت و پوست و استخوانش مي گذرد و به مغز سرش مي رسد: نشود يكي از اين ضربه ها به چشمم بخورد و كور شوم.
هراسان و خشمگين، سر بلند مي كند و دهان باز. موزه ات بسوي دهانش مي رود. اندكي دستت را جمع مي كني تا منحرفش كني. چشمان سگ برقي مي زنند و همزمان سرش را مي چرخاند. ضربه فرود مي آيد. با نيرويي دو چندان. همانطور كه او مي خواست. موزه يك راست وارد دهانش مي شود، اما كوري موزه به دندان نيش او مي خورد و آنرا مي شكند. برق از چشمان سگ مي پرد. دردي جانسوز سراسر وجودش را مي لرزاند و نيرويش را نابود مي كند. خوشيش جان نگرفته بدل به ماتم مي شود. فغانش بر مي خيزد. تو با استفاده از اين فرصت موزه را دهانش بيرون مي كشي. چند ضربه ديگر بر سروصورتش مي كوبي. اما چيزي جز ناله از سگ نمي بيني. رفتاروكردارش بخوبي نشان مي دهد كه شكست را پذيرفته و مي خواهد از چنگ تو بگريزد. رهايش مي كني و آخرين ضربه ات به كمرش فرود مي آيد.
***
: صفايي را بسگلان. بگو چطور فهميدي؟... بگو نه.
: چي بگويم پدر جان؟ ناحق جگر خونيم را زيادتر نكن. اين هم پاسپورتش.
: دلت را از زندگي سياه مي كنم. جگر خوني چيست؟... بگو نه ... تا گپ نزني از پيشم خلاص نمي شوي
: به چشم خود ديدم.
: نشد بچم. صحيح قصه كن.
: چي بگويم؟
: چيزي را كه ديدي.
: بسيار خوب. يك شب بعد از دوازده شب و دوازده بجه دلم شد خانه بروم. مسافر نبود. اگر نه آنشب هم نمي رفتم. خسته و جوجو به خانه رسيدم. زنگ را زدم. دلم خوش كه حالا زنم مي آيد و دروازه را باز مي كند. نيامد. دوباره و سه باره زنگ زدم. كس نيامد. نگران شدم. كليد خود را كشيده و به دروازه انداختم. از آنسو قفل بود. بيخي ترسيدم. به جان كلكين ها رفتم يكتايشان باز بود. داخل شدم. همه چيز در جاي خود بود. كمي دلم آرام گرفت. بسوي اطاق خواب رفتم. دروازه نيمه باز بود.
: دروغ مي گويي.
: چرا دروغ بگويم؟ جبري داده بودي؟ فراموش كردي كه از خاطرش نزديك بود بچه مرديكه را بكشم.
: بس. بس. لاف نزن، باز تو چي كردي؟
: هيچ.
: هيچ؟ هه هه.
: كارد را از آشپرخانه گرفتم. تا پشت دروازه هم رفتم. اما وقتي فكر كردم...
: نه بچم. اين بازي نيست كه تو سرش فكر كردي.
: پدر جان در آنجا ها تو اختيار زنت را نداري. اندك بدي كني بندي مي شوي.
: از بنديخانه ترسيدي بي غيرت؟
: نه، نه. نمي خواستم نامتان بد شود.
: خو؟ بيا دختر.
: جان پدرجان؟
: اين شوهرت چي مي گويد؟
: چي مي گويي؟
: بگوي نه چرا گپ نمي زني؟ سرت را بالا كن بي غيرت.
: تو به من خيانت كردي.
: چي؟... چي گفتي؟ بي شرم.
: چوب. اين پاسپورتت را هم به من داده.
: پدر جان دروغ مي گويد. من كي اينقدر پست شده مي توانم؟ شما كه مرا مي شناسيد.
: من دروغ مي گويم؟ مرديكه را در جاي من نخوابانده بودي؟ بوتلهاي شرابتان سر ميز آرايشت نبود.
: الا خدا جان.
: كجا مي روي اي دختر؟
: من خودم را مي كشم پدر جان. سي كن اين بي شرف پست چي گپهايي مي زند.
: چي ايستاد هستي؟
: چي گپه؟ چرا غال مغال مي كنيد؟
: پشو مادر.
:نمانشه.
: بيا.
: به من دست نزن احمق.
: بيارشه. بيا دختر.
: نه پدر جان.
: خودم بيايم؟
: چرا؟ چي شده؟
: يلايم كن سگ نفهم. خودم مي روم. مادر جان اين به من تهمت زده.
: چرا؟
: پدرجان اين مرد تاكسي وان است. هر فسادي كه بگويي از رويش مي آيد.
: چرا من بايد به تو تهمت بزنم؟
: تو هيچ شبي خانه نمي آمدي. خدا خبر كه چي مي كردي و كجا ها مي رفتي؟ خودم چندين بار ديدم كه رقم رقم زنها به موترت تا و بال شدند.
: باز تو هم رفتي و آنكار را كردي؟
: نه پدر جان.
: راست بگو دختر. من بايد بفهمم.
: چي مي گويي مرد؟
: تو برو زن بان ما را.
: پدر جان شما چرا گپ يك بيگانه را قبول مي كنيد؟
: اين بچه خالت است. شويت است. بيگانه چيست؟ خوشش داري؟
: حالا كه اينطور شده نه.
: خووووب؟ مرا چطور؟ مادرت را؟
: پدر جان اين چي گپ است؟
: خي راست باش بچم.
: پدر جان راست مي گويم.
: نشد دخترم. من پدرت هستم. من را بازي داده نمي تواني. راستش را بگوي كه من بفهمم با شويت چي كنم؟
: پدر جان من كه....
: دخترم آدمي جائزالخطاست. اگر راست بگويي من شوهرت را راضي مي كنم كه اين بار ترا ببخشد. تو آنجا تنها گذاره نمي تواني. اين آدم هنوز ترا دوست دارد.
: نه پدر جان كي مي گويد؟ شبها را هفته پور خانه نبود. روزها را بمان.
: هه هه. به خاطر خودت بود.
: تو چوب بچه . خوب، مي گفتي؟
: چي مي گفتم؟
: چرا اينقدر آزارش مي دهيد؟ بزور در دهانش گپ مي مانيد؟
: تو را گفتم برو زن.
: خيلي خوب. چرا چيغ مي كشي؟ همسايه ها چي بگويند؟
: برو. حالي تو را هم گفته بودم. همسايه هايت را هم.
: الا. خداجان. مردكه ديوانه شده.
: ببين بچم. من خرج تو را داده نمي توانم. نه در اينجا نه هم در آنجا. درس خواندنت خو پيشكش. خودت مي فهمي كه زندگي ما را كاكايت تباه كرده.
: مي فهمم پدر جان.
: كه مي فهمي چرا گپ نمي زني؟ دو سال از طوي تان مي گذرد. اگر به اين زودي از هم جدا شويد. مردم چي خواهد گفتند؟
: پدر جان، ما را چي به مردم، مردم را چي به ما؟
: خو؟ خي شهر را يلا كنيم ديگر. به كوه برآييم. ها؟
: پدر جان در غرب هم مردمها شهر نشين هستند. ليكن كس به كس غرض ندارد.
: خوووو؟! خي از جزيزه نشيني خوشت آمده.
: من كي اين گپ را زدم؟
: ما را چي به مردم و مردم را چي به ما، چي معني مي دهد؟... نه بچم. در اينجا تا بحال بني آدم اعضاي يكديگرند. جان پدر بگو. از خاطر خودت.
: باز پاسپورتم را مي دهيد؟
: پاسپورت چيست؟ دخترم، گپ مردمها تو جان بخواه.
: تشكر پدر جان. يك بچه در صنف ما از همه سر بود. هم به درس هم به نزاكت.
: گوگرد داري؟
: نه.
: برو از آشپزخانه بياور. مي گفتي؟
: پدرجان من در درسهاي خود ضعيف بودم. آن بچه همراه همه كمك مي كرد. كم كم وقت امتحانها مي شد و من چيزي ياد نگرفته بودم. مجبور شدم از او كمك بخواهم. او هم پذيرفت. پس از امتحانها من يك شب او را به خانه دعوت كردم.
: چرا خانه؟
: پدرجان او آدم يلايي نبود.
: نبود كه نبود. مي برديش هتل.
: پدرش كلان آدمست. از اين گذشته من هنوز آنشهر را خوب بلد نيستم.
: گوگرد كاكاجان.
: خووو؟ هووم.
: چي مي كني پدر جان.
: هيچ تو آرام در جايت بنشين و قصه ات را بكن.
: پاسپورت من است؟
: ها. بله.
: چرا؟ من كه گفتم... نه. نه پدر جان.
: پاسپورت چيست؟ خودته آتش مي زنم.
: نزن. نزن پدر جان. نزن.
: از تو خلاصست بچم.
***
مرد جوان آرام گام بر مي داشت. در بادي كه دانه هاي نرم باران را به او مي كوبيد. پيشتر از او پسر جواني، و پيشتر از او چند دختر نوجوان مكتبي روان بودند. آنان مي كوشيدند جوان را به بازي بگيرند. به اين بوده بلند بلند گپ مي زدند و مي خنديدند. يا حركاتي ظريف و جلف انجام دادند. براي ديدن تاثير رفتار خود، آرام و سنگين، هر كدام به بهانه يي روي مي گشتاندند و با غمزه نيم نگاهي عميق حواله اش مي كردند.
به اواسط كوچه رسيده بودند كه از جاده دختر و پسري وارد شدند. در پياده رو سمت ديگر و در كنار هم،‌ليكن نه چندان نزديك. پسر مي كوشيد دختر را به گپ بگيرد. اما او كه سرش پائين بود با لبخندهاي سرد و كوتاه پاسخ مي داد. تو گويي با همراهش بازي مي كرد. خنده هايش دلگرم كننده بود و به جوان پر مي داد. ولي پاسخ هايش چون پوششي نامريي اوج گرفتن را نا ممكن مي نمود.
هياهوي دختران توجه آندو را بسوي خود جلب كرد. پسر حريصانه چشم به آنها دوخت. همراهش بي خيال نيم نگاهي به آنها انداخت. در اين هنگام يكي از دختران با نگاهي گذرا به آن دو، گردن كناريش را بغل كرد و دهانش را به گوش او چسباند. پسر توجهي نكرد. اما رنگ از رخ دختر پريد. مي خواست سرش را پائين بياندازد. ولي چيزي شبيه غرور به او اين اجازه را نداد. به آنان خيره شد. با اندكي رنجش و عصبانيت. دختريكه گپ مي زد چشمانش چپ و راست مي رفت و مشوش مي نمود. كنجكاو شد. خط سير نگاه متناوبش را دنبال كرد. مرد جوانيكه پشت سر آنها روان بود، به او خيره مي نگريست. به يكباره همة وجودش داغ آمد. چهره اش باز شد. شگفت. هيجانزده رو به همراهش كرد: چي گفتي؟ نفهميدم.
پسر جيتكه خورد. نگاهش را هراسان از دختر ها بر گرفت. گنگس و گول به او خيره شد:ً من كه چيزي نگفتم.ً اما با ديدن لبخند مليح و چشمان منتظر دختر به خود آمد و با شيطنت گفت: گفتم تو از همة اين دختر ها سرتري.
دختر چهره اش باز تر شد. خنديد. بلند و مستانه. چون انفجاري. دختران ديگر ترسيدند. قيل و قالشان خوابيدو سرهايشان بي اراده بسوي آندو چرخيد. موجي مهيب از گپ و خنده، چون شلاق برويشان خورد: درسته من از همه سرترم.
اين موج، مرد جوان را در هم پيچيد. درونش را متلاطم كرد و سينه اش را فشرد. قلبش درد گرفت و همة وجودش لرزيد. سرش بي اراده پائين افتاد. موهايش سفيد و لباسهايش پاره پاره شدند: آه. لعنت به اين روزگار.
ديگر چيزي نمي فهميد. زمين را در زير گامهايش حس نمي كرد. دختر و پسر خندان از او گذشتند. بارش كم كم تند و تند تر مي شد. اما او همچنان آرام و سر به زير گام بر مي داشت. دخترها ديگر به پشت سرشان نگاه نمي كردند. رفتار شان سنگين تر شده بود و گامهايشان تند تر.
پايش به سنگي گير كرد. تعادلش به هم خورد و دست و پازنان به ميان آبهاي كثيف كنار پياده رو رفت. دخترها سرآسيمه روي گشتاندند و با ديدن او در نزديكي خود وحشت زده جيغ كشيدند. او شرمنده شد. سربلند كرد و خواست چيزي بگويد:ً ببخشيد.ً اما گلويش خشك شده بود و صدايش نمي برآمد. آنان نيز گريخته بودند. قد راست كرد. ليكن چون گذشته نشد. پيرتر نشان مي داد. چون مرديكه در پشت سرش گام مي زد. شانه هايش افتاده بودند. پشتش كمي كوب و راه رفتنش كمي بيسور شده بود. مانند خسته يي كه بار سنگيني بر دوش مي كشد. نگاه هراسان دخترها را خيلي خوب احساس مي كرد. با سري افكنده بسوي ديگر كوچه رفت. يكي دو دختريكه بدانسو گريخته بودند. باز هم ترسيدند وباهمان سراسيمه گي پيشين به دوستان خود پيوستند.خشم و انزجاربه گونه يي همه را در بر گرفته بود.سرها پايين بودو هيچ كس گپ نمي زد. حتي آواز پرنده يي به گوش نمي رسيد.تو گويي كوچه باهمه ي وجود به سكوت و حتي خشم وانزجارآنها احترام مي گذاشت .كوچه يي كه كم كم به انتهاي خود مي رسيد.
مرد از كوچه كه برآمد سرماي عجيبي در وجود خود احساس كرد. آتش كورة كباب پزي در آنسوي جاده، توجهش را بخود جلب نمود. دستي به سرو روي خيسش كشيد و روان شد. بي توجه به چپ و راست. وسط هاي جاده رسيده بود كه موتري بوق زنان از پيشش گذشت. با خونسردي نگاهي بدرقه اش كرد و به راه خود ادامه داد. در پشت كورة كباب مردي ايستاده بود. ميانه سال و ميانه اندام، با چهره يي جدي و پياله چايي در دست. رفت و بي توجه به او، روبرويش ايستاد. دستان سرد و خيش را بروي آتش گرفت. تفتشان به هوا برخواست ولي گرم نيامدند. از ميان انگشتانش به رقص آتش در آغوش باد خيره شد: آه. لعنت به اين روزگار.
: راستي شنيدم بي بي سي دختر خود را كشته.
مرد تكاني خورد. سوزشي در دستان خود احساس كرد و رنگ از رخش پريد. صدا از پشت سرش مي آمد.
: ليكن نه گمانم. او يك مورچي را كشته نمي توانست.
نگاه سنگين مرد روبرويش سنگين تر شده بود. دستانش را از روي آتش بلند كرد و به چهره اش كشيد. از ميان انگشتانش نيم نگاهي به او انداخت كه همچنان خيره مي نگريستش. صدا نزديكتر شد.
: خليفه يك بيست خوراك كباب بان.
خليفه پايش را از روي ميز كوره پائين آورد. ته مانده چايش را بر زمين ريخت. سپس چايبر و پياله اش را به او داد و گفت: سرگردان بچم. برو اين چاي را بخور.
او هم پذيرفت و روان شد. صدايي در پاسخ صداي اول گفت: از اربابهاي خود ياد گرفته. نديدي چطور زن خود را كشت؟
او چند گام آنسوتر، كنار ديوار نشست. پياله چايي ريخت و شروع به نوشيدن كرد. دو مرد جاي او را گرفتند. مي توانست نگاهشان نكند كه نكرد. اما از صدايشان گريزي نبود.
: كي؟
: وليعهد.
: هاااآ. نه بچش. ميگويند بيريك موترش خراب بود. خدا خبر بيچاره خود را كجا زده و جان داده.
ذغالها هموار و سيخ كبابها بروي كوره چيده شدند. خليفه پكه زدن را آغاز كرد و دود به هوا بر خواست. مردان ناچار از كوره فاصله گرفتند. گپ زنان يگراست به سوي آو آمدند و آنطرفترش نشستند: اين يك روش قديميست. روغن بيريك موتر را خالي مي كنند. باز نفر خودش خود را مي كشد.
: او كه طلاق داده بودش.
: لالا جان مرديكه در كل دنيا بي آبرو شد. فكر مي كني همينطور يلايش مي كرد؟
: اووه. آن مردمها، ماو شما واري غيرت ندارند.
: لالا جان مرد مرد است. سپس رو به او كرد و گفت: تو چي فكر مي كني؟
او بي آن كه نگاهشان كند سرد و سنگين پاسخ داد: يك سامورايي گفته بود: حتي يك سگ ولگرد هم غرور دارد.
8/2/1388 رضا يمك، پل سرخ، چشم سوم